مثه بلادوین دست بالا صورت زمین
همه ناراحت خدا رف قلبا پاچید
سرباز خسته از جنگ و ستیز
اجباری نیس ولی دست بسته به میز
بهشت خشک شده تویه ذهنه عمیق
قدم زنان بین ترکشو تیر
وقتی رفت کناره تابوت خوابید
گفت زندم ولی خب سر به زمین
ماهی تو لیوانو زنده نبین
میخواست تغییر بده کله دنیا اون
تویه رویا سیاه شد ظالمه موند
صاعقه میزد از بالای کوه
خورشید قهره تابید روزنه نور
گرم شد سره قلبم اول سوخت
آرش تیر کشید ولی مادر مرد
مرز تعیین شد عه زوزه ی گرگ
موها افشون تو دستع زخمیع تو
ساکت هیس بکنش حالمو خوب
وقتی انگیزه نی سویه چشماته کور
مردع هدف تو دسته ابرای سرخ
فرزنده زال تویه جریانه عمر
دلش ترکید جیغ زد خاطره مرد
سوختم ققنوس از شعله میخوند
هرشب عشقه تو یادتو موند
شاید من نباشم ولی ماهو ببوس
لیلی پژمرد ولی خاک غنچه شکفت
بعده طوفان میخنده آفتابو گل
اصالت مرگه تو بازتابه اون
داد کشید از عمقه تاریکه نور
صدات نشونه داد به راویه کور
تکرار یا حبسه کامله روح
خواست بگیره دسته حکمتو من
سینم سوخت ثابته فشار قلب
ناخونا پینه دستا کنده شدن
پاها شکست استخونا رنده شدن
برزخ جدی بود تو طالعه نحس
بهشت از دور واسم شد رویایه امن
برف میومد هوا گرم فاصله سخت
میزدم تو صورت تا خوابه یکم
کابوس نی ولی خب خاطره جمع
دورم حلقه زد با فاصله کم
تنم لرزید اشکه شاهده درد
تورو نکشت تنتم زخمیه بد
از ترکش ساختی یه خونه امن
وقتی تنهایی میشماری زخماتو نه؟
برگشتیم میشیم یه قاتله جمع
بسه نظر وجدانم خوابه یکم
سوخته نامه رسید به آخره خط
پر شدع نفرت از کاسه ی صبر
یه نور از دور اومدع واسه ی من
چشمم باز شد دیدم غروبه شب
باید زندگی کنم تا رها بشم
پرستار گفت صدامو داری پسر
لعنت برگشتیم به اوله خط
گفتم تکراره این برزخه نه؟
نظرات (۰ نظر)